H&S Media
نقد و معرفی کتاب

سیم‌خاردار دورِ روشنفکری: وقتی ابراهیم نبوی در «کاخ سفید» بغداد خود را بازشناخت

H&S Media30 September 20265 min read

در تاریخ ادبیات سفرنامه‌ای ایران، کمتر اثری را می‌توان یافت که همچون «از کربلا تا شامِ» سید ابراهیم نبوی، در میانه غبار سیاست و مذهب، به چنین بازخوانی عریان و خودانتقادگری از «تیپ روشنفکر ایرانی» دست بزند. این کتاب، محصول یک دگرگونی است که نطفه‌اش نه در جاده، بلکه در سلول انفرادی زندان بسته شد؛ آنجا که خواندنِ ده جلد کتابِ «امام علی» اثر عبدالفتاح عبدالمقصود، نبویِ نویسنده را با نثری شاعرانه و نگاهی تراژیک چنان درگیر کرد که عهد بست اگر روزی از بند رها شود، پا در رکابِ سفر بگذارد تا جغرافیا را به تاریخ پیوند بزند.

۱. مقدمه: فروریختن حصار «آبلوموف» در کاروانِ زائران

سفر نبوی با یک پارادوکس گزنده آغاز می‌شود؛ روشنفکری منتقد و غیرمذهبی که به قول خودش نه اهل شریعت است و نه ریاضت، ناگهان همسفر چهل زائری می‌شود که در نگاه اول آن‌ها را «نمازجمعه‌رو»، «غربتی» و «شهرستانیِ دروداهاتی» می‌پندارد. او در آغاز سفر، همچون «آبلوموفِ» گنچاروف، خود را تافته‌ای جدابافته می‌بیند که از بالا به توده می‌نگرد.

نبوی با شجاعتی بی‌پرده اعتراف می‌کند که سال‌ها به جای شناخت مردم، تنها «دائماً دور باسن خود سیم‌خاردار کشیده بود» تا مبادا حریمش با اکثریت جامعه تداخل کند. اما این سفر دوازده‌روزه در سال ۱۳۸۱ (در آستانه حمله آمریکا به عراق)، سیم‌های خاردار ذهن او را می‌درد. او درمی‌یابد که برای نوشتن از تراژدی کربلا، باید ابتدا با مردمی هم‌سفره شود که پیش از این برایش «نامرئی» بودند؛ مردمی که او ادایِ دفاع از آن‌ها را درمی‌آورد، اما در واقعیت از آن‌ها می‌گریخت.

۲. درس اول: کشفِ «نقطه کورِ» جامعه‌شناسی ایران

نبوی با نگاهی تند و تیز، به نقد نخبگان سیاسی و فرهنگی می‌پردازد که بخش بزرگی از مردم ساکن در شهرهای کوچک و روستاها را در یک «نقطه کور» قرار داده‌اند. او معتقد است که ما در ایران، عملاً مفهومی به نام «شهرستان» تولید کرده‌ایم تا اکثریت واقعی کشور را نادیده بگیریم.

ویژگی‌های این «مردم معمولی» که نبوی در طول سفر کشف می‌کند، عبارتند از:

  • التقاط فرهنگی شگفت‌انگیز: مردمی که جمعِ جبریِ «امام حسین»، «هایده» و «مایکل جکسون» هستند؛ با اولی اشک می‌ریزند و با دومی و سومی خاطره می‌سازند.
  • بی‌اعتنایی به مرزبندی‌های ایدئولوژیک: لایه‌هایی از جامعه که می‌توانند هم‌زمان به «مصدق»، «رضاشاه»، «خاتمی» و حتی «احمدی‌نژاد» حس مثبتی داشته باشند، چون ملاک آن‌ها نه تئوری‌های سیاسی، بلکه حسِ خدمت یا اقتدار است.
  • اکثریت خاموش اما تعیین‌کننده: همان‌هایی که نخبگان را در هر انتخابات یا راهپیمایی با حضور و انتخابشان شگفت‌زده و حیرت‌زده می‌کنند.
  • زندگی در فاصله‌های تاریخی: مردمی که انگار هم‌زمان در سال‌های ۱۲۸۰، ۱۳۷۰ و ۱۳۹۰ زندگی می‌کنند و در نقطه کور رسانه‌های تهرانی جا مانده‌اند.

۳. درس دوم: عراقِ صدام؛ ماشین زمان به سوی خفقان و شکوه

ورود به عراقِ سال ۱۳۸۱، برای نویسنده مانند سفری به درون رمان «۱۹۸۴» اورول است. تصویر «برادر بزرگتر» در همه جا هست؛ صدام در حال شلیک با تفنگ به آسمان، صدام سوار بر اسب، صدام در حال نماز. نبوی تضادهای ساختاریِ یک نظام سوسیالیستی تحت محاصره را به‌خوبی ترسیم می‌کند.

او از فرودگاه بغداد می‌گوید که به‌لحاظ تمیزی از مهرآباد جلوتر است، اما در خیابان‌هایش ماشین‌های تویوتایِ کهنه و تصادفی تردد می‌کنند که انگار دهه‌هاست رنگ صافکار را ندیده‌اند؛ چرا که در منطق صدامی، تجمل فردی زیر سایه شکوه کاذب حکومتی قربانی شده است. نویسنده با ظرافت اشاره می‌کند که برخلاف دمشق که جنگلِ دیش‌های ماهواره است، در بغداد ماهواره اکیداً ممنوع است، اما تبلیغات تلویزیون‌های «ال‌جی» همه‌جا را تسخیر کرده؛ گویی تکنولوژی مجاز است، اما آگاهی نه.

۴. درس سوم: بیداری فیزیولوژیک در میانه‌ی آهن و سیمان

تجربه ورود به حرم کاظمین برای نبوی، فراتر از یک زیارت مذهبی، یک «بیداری فیزیولوژیک» است. او که با همراهی چهره‌هایی چون علیرضا قزوه و محمدحسین جعفریان به این سفر آمده، در لحظه مواجهه با ضریح، دچار دگرگونی عمیقی می‌شود. او در میان جمعیت، مردی سیاه‌پوش را می‌بیند که گویی از دل تاریخ آمده تا نسخه‌ای از «صحیفه سجادیه» را که قرن‌ها از دست داروغه‌ها پنهان شده بود، به سلامت به مقصد برساند.

«دستم را بر سطح در می‌کشم، تراش‌های روی چوب زیر دستم حرکت می‌کند... انگار که دستی فرو می‌رود در قلبم، مثل این که کسی بخواهد قلب را به کار بیندازد. بیدارم می‌کند. مثل غریقی مرده که نفس کشیدن را فراموش کرده، افتاده‌ای؛ گویی که دستی بزرگ و قدرتمند روی قفسه سینه‌ات فشار می‌آورد و تمام آب‌هایی را که در ریه‌هایت جمع شده بود، بیرون می‌دهد.»

۵. درس چهارم: دیپلماسیِ «شاورما» و تراژدیِ نزار قبانی

در دمشق، نویسنده به جستجوی روحِ «نزار قبانی» می‌رود. او در «قهوه‌خانه هاوانا» می‌نشیند؛ پاتوقی که بوی سوسیالیسم عربی و روشنفکری دهه چهل را می‌دهد. نبوی از نزار می‌نویسد و تراژدیِ همسرش «بلقیس» که در بمب‌گذاری بیروت کشته شد؛ عشقی که در جهانِ اسیرِ عرب، به تعبیر نزار، همچون یک برده بود که باید آزاد می‌شد.

در کنار این تحلیل‌های ادبی، نبوی با طنزی درخشان از «شاورما» می‌گوید. او بریدن لایه‌های گوشت توسط آشپز عرب را به «رقص شمشیر» تشبیه می‌کند؛ لذتی ارزان در میانه فقری عمومی. او تضاد عجیبی را ثبت می‌کند: پلیس‌های امنیتی که با خشونت کلت‌های خود را مسلح می‌کنند، در حالی که چند متر آن‌طرف‌تر، پیرمردهایی در کمال آرامش، لوله عظیم قلیان‌هایشان را که شبیه برج ایفل است، به دندان گرفته‌اند.

۶. درس پنجم: تراژدیِ نذرهای کوچک و آرزوهای بزرگ

نماد زائران این کاروان، «حاج مهدی» و خانواده ۱۶ نفره‌اش هستند. نبوی فاش می‌کند که انگیزه این سفر پرخطر، نذرِ مادرِ زنِ حاج مهدی برای شفای سرطان معده‌اش بوده است. در اوج این روایت، قصه «حسین»، کودک ۹ ساله خانواده است که تمام ۶۴ هزار تومان پس‌اندازِ قلکِ کوچکش را نذر کرده تا همه خانواده با هم به این سفر بیایند.

اینجاست که نبوی می‌فهمد هر کسی در این کاروان، قصه‌ای دارد که او را به این خاک وصل کرده است. این «نذرهای کوچک» است که در مقابل «سیاست‌های بزرگ» قد علم می‌کنند و کاروان را از یک توده بی‌شکل، به مجموعه‌ای از انسان‌های صاحب‌قصه تبدیل می‌نمایند.

۷. نتیجه‌گیری: معمای ناتمام خاورمیانه

سفرنامه با یک پرسش فیلسوفانه و تلخ به پایان می‌رسد. نبوی نگاه‌های «حاج علی» و «ابومصطفی»، محافظان امنیتی عراقی را به یاد می‌آورد که در لحظه خداحافظی با حسرتی عمیق می‌گفتند: «شما می‌روید و ما در این جهنم می‌مانیم.» سرنوشت آن‌ها در جنگی که مدتی بعد درگرفت، در ابهام باقی ماند.

نویسنده مطلب را با معمای بزرگ خاورمیانه می‌بندد: چرا دو ملتی که این‌قدر به هم شبیه هستند — از طعم شاورما و نوای موسیقیِ «مارضایی» گرفته تا مذهب و تاریخ مشترک — باید سال‌ها در جبهه‌ها روبروی هم بایستند؟ این سوالی است که پاسخ آن نه در نقشه‌های جنگی، بلکه شاید در میان نخلستان‌های غم‌زده مسیر بغداد تا نجف، در انتظار بیداریِ وجدان‌ها مانده باشد.