H&S Media
نقد و معرفی کتاب

مرگ، دوستی و ماهی سیاه رگ‌های ما: ۵ درس عمیق از شاهرخ مسکوب

H&S Media1 October 20265 min read

جدایی، واقعیتی است که ما را در هر قدم به بازتعریفِ زیستن وامی‌دارد. شاهرخ مسکوب، نویسنده و متفکری که واژگانش با خون و خرد درآمیخته، جستارنویسی بود که فقدان را نه یک پایان، بلکه «مومیایی کردنِ» لحظات گذرا در حافظه می‌دید. او در کتاب «در سوگ و عشق یاران»، سوگ را به مرتبه‌ای فراتر از یک تأثر شخصی برکشیده و آن را به ستایشی فیلسوفانه از زندگی بدل می‌کند. خواندنِ مسکوب، دعوتی است به تماشایِ «بیدادگریِ» زمان و در عین حال، یافتنِ معنا در ویرانه‌های خاطره. اما مسکوب در مواجهه با مرگِ یارانش چه دید که ما از آن غافلیم؟

۱. مرگ؛ ماهیِ خاموش و خرمگسِ سمج

برای مسکوب، مرگ پدیده‌ای بیرونی یا حادثه‌ای ناگهانی در انتهای تقویم نبود؛ او مرگ را هم‌اتاقیِ فرسوده و همیشگیِ انسان می‌دانست. او با ظرافتی شاعرانه، دو چهره از مرگ ارائه می‌دهد: یکی درونی و بی‌صدا، و دیگری بیرونی و پرهیاهو. مرگ در درون ما مانند ماهی سیاهی در جریان است، اما در بیرون، چون خرمگسی مزاحم، آرامشِ لحظه را می‌خراشد. این نگاه، ترس را به «آگاهی» تبدیل می‌کند؛ آگاهی از این که ما در هر لحظه، با مرگِ خود زیست می‌کنیم.

«مرگ ماهی سیاه ریزه‌ای است که در جوی تاریک رگ‌ها تنم را دور می‌زند... مرگ در تنگ غروب، در تاریکی روشن پرواز می‌کند. بعضی وقت‌ها مثل خرمگس سمج با سروصدا دور و بر آدم می‌پلکد، قرار ندارد، آرام نمی‌گیرد و نمی‌نشیند.»

تضاد میان آن ماهی ساکت که ضرب‌آهنگ پنهانِ خون ماست و آن خرمگس که «نمی‌نشیند»، نشان‌دهنده ماهیت دوگانه تقدیر است؛ تقدیری که هم در خلوتِ تن ما جاری است و هم در هیاهوی جهان بر گردِ سر ما می‌چرخد.

۲. سهراب سپهری؛ در ستایشِ شعورِ وجودی در عصرِ سیاست

مسکوب در دورانی که ادبیات ایران در چنبره ایدئولوژی‌های «غایت‌گرا» و ادبیاتِ مذهبی و چپ گرفتار بود، سهراب سپهری را شاعری می‌دید که از هجومِ عوام‌فریبیِ سیاسی جان به در برده است. او به تندی بر ادبیاتی که آفت‌زده‌ی سیاستِ روزمره بود می‌تاخت و معتقد بود در آن روزگار، تعهدِ ظاهری جایگزینِ درکِ عمیق شده بود. مسکوب سپهری را «اهلِ امروز» می‌خواند؛ کسی که به جای غرق شدن در جنجال‌ها، وارثِ آب و خرد و روشنی باقی ماند.

«در این هیاهو، در بی‌خبری، در جنجال و تبلیغات غرق آفات است، شرفِ شعور سیاسی جای شعور سیاسی را گرفته بود... ادبیات مذهبی و ادبیات چپ از هجوم سیاست بیش‌تر آفت‌زده‌ترند.»

نقدِ مسکوب به ما می‌آموزد که هنرِ اصیل نباید در خدمتِ اهدافِ زودگذر باشد. سپهری با فاصله گرفتن از سیاستِ صِرف، به «روزگار» پیوست؛ یعنی به سرنوشتِ انسان در پهنه‌ی طبیعت و تاریخ، و همین او را جهانی‌تر از هم‌عصرانِ پرهیاهویش ساخت.

۳. تراژدیِ «نوشداروی پس از مرگ سهراب»

مواجهه مسکوب با بیماری سهراب، گزارشی از فروپاشیِ دردناکِ یک کالبدِ لطیف است. او در بیمارستان پارس، سهراب را نه آن شاعرِ پرنشاط، بلکه «یک کیسه استخوانی، لهیده و دردناک» می‌بیند. مسکوب با چشمی تیزبین، رنجِ فیزیکی را توصیف می‌کند؛ جایی که رادیوتراپی نه درمان، بلکه شکنجه‌ای است که در آن «هر گلبول تیغی است که جدار رگ‌ها را می‌خراشد تا در گودال قلب فرو رود.» در این صحنه، مسکوب پرده از یک دروغِ بزرگ برمی‌دارد: امید به بهبودی، وقتی که تنها مرگ می‌تواند پایان‌بخشِ رنج باشد.

«آدم به دنبال دروغ تا کجاها کشیده می‌شود... این ناخوشی فقط با مرگ تمام می‌شد. گفتم انشاالله زودتر تمام می‌شود و از این "امید" وحشت کردم. چه آرزوی هولناکی در حق دوستی معصوم.»

این پارادوکسِ تکان‌دهنده، یعنی «امید به مرگ» برای پایان دادن به بیدادگریِ بیماری، نشان‌دهنده صداقتِ عریانِ مسکوب در مواجهه با واقعیتِ سختِ بشری است.

۴. دوستی؛ پلی به تاریخ و اصفهانِ ناصرخسرو

برای مسکوب، مرگِ دوست تنها از دست دادن یک عزیز نیست، بلکه فرسوده شدن و نابودیِ بخشی از تاریخِ شخصیِ خودِ اوست. او در سوگِ حسن کامشاد یا هوشنگ مافی، دوستی را پیوندی شناسنامه‌ای نمی‌بیند؛ بلکه آن را ریشه‌دار در تاریخی کهن می‌داند که به دورانِ نظام‌الملک، اصفهان و ناصرخسرو بازمی‌گردد. با هر جدایی، نه یک فرد، بلکه یک «جهان» و یک «تاریخ» دفن می‌شود. به همین دلیل است که او احساس می‌کند بارها و بارها می‌میرد.

«آدمی‌زاد یک بار به دنیا می‌آید، اما در هر جدایی یک بار تازه می‌میرد.»

او معتقد بود که دوستانِ قدیمی، نگهبانانِ حافظه جمعی ما هستند. وقتی دوستی که طعمِ آبِ گوارای گذشته را با او چشیده‌ایم می‌رود، آن بخش از وجودِ ما که در تاریخِ مشترکمان ساکن بود، برای همیشه مومیایی و دست‌نیافتنی می‌شود.

۵. میدانِ گاوبازیِ زندگی و دشنه‌ی مقدر

عمیق‌ترین استعاره‌ی مسکوب برای هستی، استعاره‌ی «میدان گاوبازی» است. در این میدان، انسان همان گاوِ شرور و پررویی است که هرچقدر شجاعانه بجنگد، بازنده است. اما نکتة باریک مسکوب اینجاست: در این نمایش، هیچ‌کس صرفاً تماشاچی نیست. هر تماشاگر که بر سکوها نشسته و تشویق می‌کند، خود در میدانی دیگر، بازیچه‌ی گاوبازِ خویش است. مرگ، آن ماتادورِ چیره‌دستی است که پیروزی‌اش «گفت‌وگو ندارد».

«مرگ همیشه آنجاست... پیروزی او گفت‌وگو ندارد. به محض این که افتادی توی میدان پیروزی او گفت‌وگو ندارد... گاو سرنوشت آن را. سرنوشت بازی از پیش مقدر شده.»

با وجود این «دشنه» که در نهایت در گردنِ گاو فرو می‌رود، مسکوب بر شکوهِ این مبارزه و ارزشِ دوستی تأکید می‌کند. زندگی در این میدان، اگرچه با شکستی محتوم پایان می‌یابد، اما با عشق و خاطره معنا می‌گیرد؛ حتی اگر این معنا، تنها لبخندی ازسرِ استیصال در برابرِ ضربه‌ی نهایی باشد.

جمع‌بندی: فردای پس از سوگ

شاهرخ مسکوب با کلماتش، سدی در برابرِ فراموشی ساخت. او با نوشتن از مرگِ یارانش، آن‌ها را از قلمروِ خاک به ساحتِ متن آورد و در جانِ کلمات ماندگار کرد. درسِ بزرگ او این است که سوگ، نه مایه‌ی سرافکندگی، بلکه بهایِ سنگینی است که برای «عشق» و «تاریخ‌مندی» می‌پردازیم. او با مومیایی کردنِ رنج‌ها در قالبِ جستار، به ما نشان داد که چگونه می‌توان در عینِ پذیرشِ پوچیِ ظاهریِ مرگ، به زندگی شکوه بخشید.

اگر مرگ ماهی سیاهی در رگ‌های ماست، ما با چه عشقی می‌توانیم آن را به شنا کردن در اقیانوسی دعوت کنیم که انتهایش ناپیداست؟ شاید پاسخ در همان «دردِ بی‌درمانِ» جدایی نهفته باشد که تنها دوا و نوشداروی واقعی‌اش، شجاعتِ زیستن در همین لحظاتِ لرزان است.