آنچه موزهی بریتانیا درباره هویت ما پنهان کرده بود: بازخوانی ریشههای خرد ایرانی
H&S Media1 October 20265 min read
ایستادن در میدانچهی همکف موزهی بریتانیا، تنها یک پیادهروی ساده در دالانهای تاریخ نیست؛ تجربهی نوعی رویارویی تمدنی است. در شرق این میدانچه، تندیسهای غولآسا با نگاهی سرد، سرخ و سنگی، چونان غولهایی هراسناک به ما مینگرند؛ موجوداتی نیمهحیوان و نیمهانسان که گویی از آسمان بر زمین خیره شدهاند. در مقابل، در غرب، مرمرهای عریان یونانی در پیچوتابی رقصگونه و تنکامانه ایستادهاند؛ تندیسهایی آدموار که شادخواری را فریاد میزنند. میان من و آن گردشگران شوخ و شاد غربی، گویی دیواری بلند اما شیشهای برپاست؛ ما صدای یکدیگر را نمیشنویم. هرودوت، پدر تاریخ، ریشهی این جدایی را در سه هزار سال پیش میجست؛ او معتقد بود غرب به دنبال «فلسفه» رفت و شرق به دنبال «دین». اما آیا حقیقت هویت ما همین تقابل ساده است؟ من در این جستار، به دنبال آن «ترمهی زربفت» تاریخ هستم که تارش از شعر و پودش از خردِ فیلسوفان ماست تا دریابم ریشههای منش و کنش امروز ما در کجای این خاک پیر نهفته است.
۱. اندیشه؛ نبرد میان «بیم» و «بهمن» در فرهنگ ما، واژهی «اندیشه» طنینی شگفتانگیز دارد. این واژه تنها به معنای فکر و رای نیست؛ در لایههای زیرین زبان ما، اندیشه با «بیم و هراس» هممعناست. این پیوند نشان میدهد که در فلات ایران، اندیشیدن هرگز امری انتزاعی و بیخطر نبوده، بلکه نبردی حیاتی با نادانی تلقی میشده است. برای درک علمی این مفهوم باید به ریشهی پهلوی «منیدن» (Manidan) بازگشت. از همین ریشه است که «بهمن» یعنی «اندیشهی نیک» زاده میشود؛ گوهری که در برابر «انگرهمینو» یا اندیشهی بد قرار میگیرد.
«در زبان فارسی، اندیشه نه تنها به معنی فکر و رای است، ترس و هراس و بیم نیز معنی میدهد. منیدن یعنی اندیشیدن و از همین روی، بهمن یعنی اندیشهی نیک. اندیشهورزی فرایندی است که به شناخت گسترهای میانجامد و آن گستره جهان را دگرگون میسازد.»
۲. عصر ایزدبانوان؛ وقتی زن «بنیان آفرینش» بود پیش از آنکه خدایان مذکر و ساختارهای نظامی بر جهان حاکم شوند، تمدن ایرانی بر شانههای بلند ایزدبانوان ایستاده بود؛ زنانی که آفرینندگان خط، چرخ سفالگری و مدیریت کشاورزی بودند. جذابترین نکته، ریشهی واژهی صمیمی «ننه» در نام ایزدبانوی بزرگ ایرانی، «نانای» است. در این میان، ایزدبانو «اشی» (نماد بهرهمندی و فراوانی) با نمادهای ملموسی چون «ماهی و انار» شناخته میشد و گاه او را در کنار شیر و بزکوهی تصویر میکردند. این تمدن مادرسالار و صلحجو، با کمبود آب و ضرورت دفاع نظامی در برابر یورشها، آرامآرام به حاشیه رانده شد و جای خود را به قدرتهای متمرکز داد.
«کاسیویپای یونانی ملکهای بود که به سزای کارهای زشت خود به آسمان برده شد تا مجازات شود، اما "اشی" ایرانی، ایزدبانوی بهرهمندی و فراوانی است؛ دختر زیبایی که بر کرسی کیهانی نشسته و نگاهبان شکوفههای بهاری است. او بخشنده زندگانی نیک و خرم به همه مردمان است.»
۳. گاتها؛ سرود دانایی و پیوند با خرد یونان زرتشت را نباید تنها یک پیامبر دانست؛ او آموزگار بزرگ خرد بود. آیین او که «مزدیسنا» نام دارد، در ریشهی زبانی خود به معنای «سرود دانایی» است (مزد=خرد، یسنا=نیایش و سرود). زرتشت بشر را از بند مناسک ظاهری رهاند و «خرد انسانی» را تنها معیار سنجش نیکی برگزید. این نگاه مدرن که انسان باید با دو بال «خرد و مهر» پرواز کند، چنان عمیق بود که بر ذهن فلاسفهی بزرگ یونان و جهان همچون هراکلیتوس، دمکریتوس، اپیکور، فیثاغورث، افلاطون، ارسطو و رواقیون تاثیری شگرف گذاشت. در گاتها، جهان نه با خون قربانی، که با اندیشهی نیک سامان مییابد.
۴. «فَرّ»؛ پرتوهای زرین خرد بر ستیغ کوه مفهوم «فَر» یا «خُره» فراتر از یک شکوه پادشاهی، در واقع همان نیمهی تابناک درون هر انسان است که او را از جهان حیوانی جدا میکند. بر اساس تحلیلهای کهن، پیوند عمیقی میان «فر» و جغرافیا وجود دارد؛ «فر» همان پرتوهای زرین خرد است که از پشت «کوه» (البرز) میدمد و واسطهی میان زمین و آسمان میشود. جالب است که واژگانی چون «خورآباد» (خرابات) و «خراسان» نیز با همین مفهوم «خور» و «فر» گره خوردهاند.
«واژگانی چون فرهنگ، فرهیخته، فریدون و فرخنده همگی از این نیروی پاک و زلال ریشه گرفتهاند. فر، نشان از آن نیمه انسانی شدهی انسان و دور شدن از حیوانیت اوست؛ بال گشودن از جهان خاکی به جهان ایزدی.»
۵. سیمرغ؛ دایهی آتشین زندگی سیمرغ در اساطیر ما تنها یک مرغ افسانهای نیست؛ او نماد خرد کل و زایش زیبایی است. او در میانه دریای «فراخکرت»، بر فراز درخت «هرویسپ تخمه» (همهتخمه) آشیان دارد؛ درختی که بذر تمام گیاهان جهان را در خود نهفته است. سیمرغ با هر بار بال زدن بر این درخت، تخمههای زندگی را در جهان پراکنده میکند. تفاوت بنیادین ما با دیگر اساطیر در اینجاست: خمیرهی جان انسان ایرانی نه از خاک، که از «آتش و نور» (به واسطه نهاد سیمرغ) سرشته شده است. او پزشک و آموزگاری است که در لحظات بحرانی (همچون زادن رستم) به یاری خرد انسانی میشتابد.
۶. پزشکی ایرانی؛ هنر «آسیبزدایی» نگاه ایرانیان کهن به تن، نگاهی تمدنی و تکنولوژیک بود. واژهی «پزشک» از ریشهی «بیشهزه» به معنای دقیق «آسیبزدا» میآید. نخستین جراح اساطیری ما، «تریت»، با کاردی جواهرنشان که هدیهی اهورامزدا بود، زخمها و بیماریها را از تن مردمان دور میکرد. این نشاندهندهی آن است که در اندیشهی ما، تندرستی نه یک امر تصادفی، بلکه نبردی آگاهانه و علمی با آسیبهای اهریمنی بوده است.
۷. جمعبندی: مشعلی برای آینده تاریخ برای ما قضاوت دربارهی گذشتگان نیست؛ بلکه یک «خوانش دوباره» است. تاریخ اندیشه در این سرزمین، همچون ترمهای زربفت است که با وجود تمام آسیبها و تندبادها، هنوز در جان ما حضور دارد. ما امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند بازگشت به آن خرد تابناکی هستیم که زرتشت فریاد میزد. هویت ما جریانی سیال است که نباید در پس ابرهای تیره خرافات گم شود.
باید از خود بپرسیم: «تاریخ، مشعلی در کف برای آینده است؛ اگر امروز بخواهیم به آن خرد تابناک اهورایی بازگردیم، کدام بخش از این میراث کهن (پیوند میان مهر و دانش) میتواند راهگشای بنبستهای مدرن ما باشد؟» آخرین کلام اینکه: ما هنوز در کوچه پسکوچههای جانمان، مسافر همان مسیرِ «فر» و «خرد» هستیم، حتی اگر دیوارهای شیشهای موزهها بخواهند ما را تنها و جدا مانده تصویر کنند.