H&S Media
نقد و معرفی کتاب

خدابازی در ایستگاه سیستان؛ ۵ درسی که از روایت‌های علیرضا میراسدالله آموختم

H&S Media30 September 20263 min read

بند نافی که دور گردنِ بیستم خرداد ۱۳۵۲ پیچیده بود، قرار بود پایان باشد، اما آغاز شد. نوزادی که گریه نمی‌کرد، با سری شبیه به خربزه، مرده به دنیا آمد تا بماند و راوی دنیایی باشد که قصاب‌هایش نه گوشت، که روح را کباب می‌کنند. علیرضا میراسدالله در مجموعه داستان «خدابازی»، ما را به تماشای دنیایی می‌برد که در آن تیغِ تشریح، نه در دستِ جراح، که در دستانِ معصومیت و جنون می‌چرخد.

اینجا پنج برداشتی است که از میان لایه‌های خاکستری و گزنده‌ی این کتاب استخراج کرده‌ام؛ درس‌هایی برای کسانی که جرات دارند به تپش‌های عریانِ واقعیت خیره شوند.

۱. مالکیت بر رنج

در دنیای میراسدالله، رنج چیزی نیست که باید از آن گریخت، بلکه دارایی است که باید آن را تملک کرد. در روایت «مزاحم تلفنی»، پدر نویسنده نگاه عجیبی به مفهوم «سهم» دارد. او حتی یک مزاحم تلفنیِ درمانده یا محله‌ای بدنام را بخشی از لیستِ دارایی‌های خود می‌بیند. این نگاه، انفعال نیست؛ نوعی قدرت است. وقتی بپذیریم که تلخی‌ها «سهم» ما هستند، مالکِ آن‌ها می‌شویم و دیگر قربانی نیستیم.

«این محل نظام‌آباد رو می‌بینی؟ این سهم منه. این استکان عرق هم سهم منه، مامانت با همه اخلاق گندش هم سهم منه... تو بی‌معرفت هم که می‌شینی توی کشتی و می‌ری سهم منی. خب، اون زن داغون پشت خط تلفن هم سهم منه، برای همین تو فحشش می‌دی و درکش نمی‌کنی ولی من باهاش لاس می‌زنم و اضافه‌اش می‌کنم به لیست دارایی‌هام...»

۲. مرزِ میان الوهیت و قساوت

داستان محوری کتاب، «خدابازی»، پرده از میلِ پنهانِ انسان به الوهیت برمی‌دارد. وقتی معلم علوم، شکم قورباغه را می‌شکافد تا تپش قلب را نشان دهد، علم را بهانه می‌کند؛ اما برای کودکان، این آغازِ لذتِ قدرت است.

تشریح قورباغه‌ها به دست بچه‌ها، یک کنجکاویِ علمی نیست؛ یک «جنایتِ معصومانه» است. وقتی تیغ در دست داریم، لذتِ بریدن و دوختن (خلق و نابودی)، حسی از خدا بودن به ما می‌دهد. ما قورباغه‌ها را مثله می‌کنیم چون می‌توانیم؛ چون تپشِ حیات در دستان ما، بی‌دفاع و حقیر است.

۳. عادی‌سازیِ فاجعه در چرخه تکرار

در روایت «تولید مثل»، فاجعه با زایش گره خورده است. در ایستگاه دورافتاده‌ی سیستان، زندگی چنان ارزان است که مرگ نیمی از اعضای یک خانواده با گازگرفتگی، تنها یک وقفه‌ی کوتاه در چرخه است. تضاد میان شکمِ همیشه ورم‌کرده‌ی زن و مرگِ ناگهانی فرزندان، تصویری هولناک از بی‌حسیِ جامعه می‌سازد.

«مردم شهرک هم خیلی زود به تصویر زن جدیدی که پشت در خونه عبدلی می‌نشست، قند می‌شکست، سبزی پاک می‌کرد و از هر پستونش یه نوزاد آویزون بود عادت کردن و دیگه فرقی نمی‌کرد که نامش سیاره است یا ستاره...»

وقتی فاجعه تکرار می‌شود، نام‌ها اهمیتشان را از دست می‌دهند. آدم‌ها به مهره‌هایی بدل می‌شوند که تنها وظیفه‌شان پر کردن جای خالیِ مهره‌های قبلی است.

۴. حقیقت؛ محصولِ جانبیِ ترس

داستان «تیرکمون» به ما یادآوری می‌کند که حقیقت چقدر منعطف و «ساختگی» است. دو کودک که فکر می‌کنند دوستشان را کشته‌اند، در ابتدا به فکر سوزاندن جسد هستند تا از اعدام فرار کنند. ترس از طناب دار، آن‌ها را به سمتِ نابودیِ حقیقت سوق می‌دهد.

اما به محض اینکه پسرک زنده می‌ماند، همان قاتلانِ بالقوه، در نقشِ «فرشته‌ی نجات» ظاهر می‌شوند. ما قهرمان می‌شویم چون از قاتل بودن می‌ترسیم. حقیقت در اینجا نه یک اصل اخلاقی، که راهی برای بقاست؛ لباسی که برای پوشاندن زشتیِ ترس‌هایمان به تنِ واقعیت می‌پوشانیم.

۵. دفنِ رویاها زیر لایه‌ی آسفالت

تلاش برای تغییر ماهیتِ جهان یا جلب توجه دیگران، گاهی تنها به تعفن ختم می‌شود. در داستان «زن عبدی»، پدر برای جلب توجه زنِ همسایه و رقابت با مردِ دیگری (ناظمی)، ده تن کود سفارش می‌دهد تا بهترین باغچه را بسازد. این رقابت بیهوده‌ی مردانه، به جای محصول، بوی گند و شوره‌زار به بار می‌آورد.

پایانِ این تلاشِ اغراق‌آمیز، «آسفالت کردنِ» باغچه است. گاهی وقتی رویاهایمان با انگیزه‌های غلط و رقابت‌های حقیرانه آلوده می‌شوند، تنها راهِ باقی‌مانده این است که روی همه‌چیز را با لایه‌ای از آسفالت بپوشانیم تا بوی شکستمان بلند نشود.

«خدابازی» آیینه‌ای است در برابر جامعه‌ای که در آن هر کسی، به نوعی با تیغِ تشریح در حال بازی با سرنوشت دیگری است. میراسدالله نشان می‌دهد که ما چقدر به سادگی میانِ نقشِ «قربانی» و «خدا» جابه‌جا می‌شویم.

سوال نهایی اینجاست: اگر تیغِ تشریحِ زندگی به دست شما بیفتد، آیا جرات می‌کنید به تپش‌های قلب واقعیت خیره شوید و مسئولیت سهم خود را بپذیرید، یا ترجیح می‌دهید روی تمام زشتی‌ها و ناکامی‌ها را با لایه‌ای از آسفالت بپوشانید؟