قطران در عسل: ۵ درس تکاندهنده از زندگی، سیاست و غربت
H&S Media1 October 20264 min read
یک ضربالمثل روسی میگوید: «یک قاشق قطران، یک بشکه عسل را ضایع میکند.» برای نسلی از ایرانیان که آرمانهای شیرین را در سر میپروراندند، قطرانِ سیاست، زندان و آوارگی همان مادهی چسبناک و تلخی بود که طعم زندگیشان را برای همیشه دگرگون کرد. کتاب «قطران در عسل» نوشتهی شیوا فرهمند راد، تنها یک زندگینامه نیست؛ کالبدشکافیِ روانشناختیِ دورانی است که در آن، مرز میان سعادت و سقوط به باریکیِ یک تار مو بود. اما چگونه یک واقعهی پیشپاافتاده و شخصی، مانند دقت در اتو کشیدن یک کت نو، میتواند مسیر زندگی یک انسان را از ساحت دانشگاه به سلولهای انفرادی و در نهایت به غربتی ابدی بکشاند؟
در این جستار، ۵ درس تاملبرانگیز از این روایت را با نگاهی به «پوچیِ کافکایی» حاکم بر تاریخ معاصر بازخوانی میکنیم.
۱. وقتی «نظم» به قیمت آزادی تمام میشود (تراژدیِ اتوسنتریسم)
در بهار سال ۱۳۵۴، شیوا فرهمند راد، دانشجوی جوانی که تازه کتی نو از خیاطی نزدیک چهارراه «کُنت» در لالهزار نو تحویل گرفته بود، با دقتی وسواسگونه آن را روی بازو انداخت تا مبادا چروکی بر قامت آن بنشیند. او با غروری مردانه و گردنی افراشته در پیادهرو قدم میزد، غافل از آنکه در فضای امنیتی آن سالها، همین «نظم» و «شق و رق راه رفتن»، در نگاه ماموران ساواک به نشانهای از حمل اسلحه تعبیر میشود.
این واقعه، نماد کامل «پوچیِ تصادفی» در نظامهای تمامیتخواه است؛ جایی که حتی فیزیکِ بدن شما میتواند علیهتان شهادت دهد. او در مسیر بازداشتگاه، تلخیِ این تقارن را چنین به بند میکشد:
«لعنت بر من و بر این کت و این آفتاب فریبنده... این هم نتیجه شق و رق راه رفتن و تلاش برای چروک نخوردن کت تازه اتوکشیده!»
۲. زبان پدریِ «مادرمرده» و فاجعهی آموزشی
تجربهی زبانیِ نویسنده، سنتزی دردناک از هویتهای پارهپاره است. در خانهای که پدر ترکزبان و مادر گیلکزبان تنها از طریق زبان فارسی (به عنوان پل ارتباطی) با هم سخن میگفتند، مدرسه برای کودک نه مهد دانش، که کانونِ یک «تراژدیِ اتوسنتریسم» (مرکزیتگرایی قومی) بود.
سیستم آموزشیِ آن دوران، با تحمیل زبان فارسی به مثابه تنها ابزار هویت، دنیای رنگارنگ «بازی و قصه» (ترکی و گیلکی) را با «سیلی واقعیت» درهم میکوبید. روایت لکنت زبان دانشآموزانی چون «جمالالدین سعیدی» در کلاسهای درس اردبیل، نشان میدهد که چگونه یک نظام آموزشی میتواند زبان مادری را به «لکنت» تبدیل کند. برای نویسنده، زبان فارسی در مدرسه، نه زبان تفکر، که زبانِ «تحمیل و سکوت» بود که هویت کودک را در پیشگاه یکسانسازیِ اجباری قربانی میکرد.
۳. آرمانشهر کارگری در قاب واقعیت (پارادوکسِ تقیه)
سالها بعد، نویسنده به عنوان مهندسی که از آوارِ سیاست در ایران گریخته، در قلب «بهشت کارگران» یعنی شوروی سابق فرود میآید. اما در کارخانهی «انقلاب اکتبر» مینسک، او با واقعیتی خشن روبرو میشود که با پوسترهای تبلیغاتیِ «رفیق، به کالخوز ما بپیوند!» فرسنگها فاصله داشت.
در اینجا ما با یک «پارادوکس ایدئولوژیک» روبرو هستیم: مهندسی مارکسیست که برای بقا مجبور به «تقیه» میشود؛ او مدرک تخصصیاش را پنهان میکند تا به عنوان کارگر ساده استخدام شود. در این فضا، شخصیت «ساشا» (الکساندر) نمادی از کارگر اصیل شوروی است؛ مردی استوار که از پیروزیهای برنامهی پنجساله دم میزند، اما در خانهاش حتی پوشک ساده برای نوزادش پیدا نمیشود. این تصویر، فروپاشیِ آرمانشهر در برابر چشمان روشنفکری است که در جستجوی عدالت، به کارخانهای آلوده به دود سمی روغن و فقرِ مطلق پناه برده بود.
۴. موسیقی به مثابه شکنجه و سوگواری (طنینِ ۱۳۶۷)
موسیقی برای تبعیدی، نه یک کالای فرهنگی، که تونلی زمانمند است که گذشته را به گلوی حال میریزد. نویسنده شرح میدهد که چگونه سمفونی شماره ۱۱ شوستاکوویچ، حتی در حین رانندگی در اتوبانهای آرام استکهلم، او را به تابستان خونین ۱۳۶۷ (۱۹۸۸) پرتاب میکند.
در این لحظات، «گذشته بر حال میبارد». نتهای موسیقی برای او صدای شلیک میشوند و چهرههای خندان دوستان اعدامشدهاش چون مهرداد فرجاد و اصغر محبوب، در میان سنجها و ترومپتها جان میگیرند. موسیقی که باید مرهم باشد، در ذهن بازمانده به ابزار شکنجه بدل میشود، چرا که نتها بوی باروت و سلولهای انفرادی میدهند:
«شلیکها گویی در تن من مینشینند... طبلها، ترومپتها، سنجها... و اینک اشک به پهنای صورت از چشمانم جاریست.»
۵. پارادوکس نجات و شرمِ بازمانده (کابوسِ قطران)
تکاندهندهترین بخش روایت، ماجرای غرق شدن جوانی به نام «جعفر» در سواحل باکو است. نویسنده برای نجات او به آب میزند، اما در میان جریانهای مهیب زیرآبی، به یک بنبست اخلاقی میرسد: رها کردن جعفر یا غرق شدن هر دو؟ او در نهایت مجبور میشود دست جعفر را رها کند.
این واقعه، تجسمِ «شرم بازمانده» است. فرار از جوخههای اعدام در ایران، تنها برای آن بود که شاهد غرق شدن رفیقی در «ساحل امنِ» غربت باشد؟ «کابوسِ دائمی» نویسنده که در آن تلاش میکند «قیر» (قطران) را از دهانش بیرون بکشد، استعارهای است از ترومای حلنشده و عذاب وجدانی که راه نفس را میبندد. در اینجا، قطران همان خاطرهای است که بر بشکهی عسلِ آزادی در غربت، لکهای پاکنشدنی گذاشته است.
نتیجهگیری: نگاه به افق
خاطرات شیوا فرهمند راد در «قطران در عسل»، گواهی است بر این حقیقت که خاطرات سیاسی برای انسانِ تبعیدی، تنها بخشی از تاریخ نیستند؛ آنها بارهایی سنگین و چسبناکاند که فرد تا ابد بر دوش میکشد. تلخیِ قطران، طعم هر پیروزی و آرامشی را در غربت دگرگون میکند.
در پایان، این پرسش پیش روی ماست: اگر شما بودید، برای حفظ طعم عسل زندگی، با قطرانِ خاطراتی که از گلویتان پایین نمیرود و هر شب در خوابهایتان تکرار میشود، چه میکردید؟ آیا اساساً میتوان پس از چشیدن طعم آن قیرِ سیاه، دوباره انسانی «خندان و سرخوش» بود؟